تبليغاتX
آخرین حرفم با شما

آخرین حرفم با شما

خدا حافظی

خدا نگهدار

 

 

خیلی وقتها با به روز کردن وبلاگم  احساس میکردم سبک شدم و حرفهایی رو زدم که شاید با ترانه نمیشد حالیه یه سری کرد! اما از یه تاریخی کلا هم به وبلاگ و هم به گاهی مخاطب های اینجا شکم برد  و برگردید به پاراگراف های بالا که از مسائل شخصیمه چون اونجا میخونید که گفتم بهم ثابت شده درست شک کردم! باری از همین رو سعی به یک سری تصمیم بستم.

این وسط برام کلا معنی وبلاگ نویسی مبهم شد چون یک عده کلا نشستن تا ببینن من چی مینویسم که یا دری وری های موزون الترانه شون رو باهاش سر بدن یا شروع به لجن زیبا افکنی کنن و بلبل دریوزه خونگی بشن.

وبلاگ نویسی جدا از حالنوشت و گاه نوشت و روز نوشت نیست. جدا از گزارش همگانی روزانه دادن نیست.

وبلاگ نویسی اخبار های دور و دیر و به اینان و آنان رسوندنه و گاهی ترانه ای و شاید گاهی نظری  اما این وسط یعنی تو این فضا !

اینترنت میتونه در نقش یک رذل  لات آشوب گر ظاهر بشه و تورو با دهن دره گیش در معرض به تاراج رفتن آبرو و اسم و خانواده حتا ببره.

این موجود کثیف که اسمش اینترنت هست گاهی اونقدر درونی میشه که میتونه در نگاه من و  تو یا همه ما رخنه کنه . همون وقتی که کیبورد بدست میشینیم و اسم و خوانواده یک نفر رو فقط به خاطر نا موفق بودن خودمون به لجن میکشیم  ... به این خاطر که ناراحتیم !

ناراحتیم دوست صمیمی ما این روزها داره خوب مینویسه  و خوب کار میکنه ناراحتیم که مورد توجه قرار میگیره و چون چنتمون مث شرفمون خالیه شروع به لجن اجن ...

من در صحت کامل جسمی و فکری " بدرقه با ماه " رو بستم و با تصمیم خودم از دایره وبلاگ نویسان محترم خارج شدم چون صمیمانه قصد شرکت در جنگ های بی جانبه فحش و افترا و ناموس به صفحه کشی  ندارم و یک دلیل شخصی تر هم اینکه میخوام تو خونه لم بدم و ترانه بنویسم .

تو خونه لم بدم و فیلم ببینم . موسیقی گوش بدم . از خوشبختی آدم ها لذت ببرم . به بد بختی آدم ها فکر نکنم . محو روابط انسانی بشم ائم از :

رابطه مادر با فرزند

فرزند با فرزند

پدر با مادر

دوست با دوست

همسر با همسر

نامزد با نامزد

و گاها تقابل اینها به گونه ضربدری با هم! پس مطلع شدید که کار زیاد دارم و میخوام برم که به همشون برسم.

و اما اینکه دیگه نمیخوام اخبار خودم رو در جایی بزارم که میدونم یک نفر مث  مورو ملخ دنبالش میکنه و با تحریف کردنش سعی به دلبری و ناز پراکنی داره چون دستم به اون دوست از من متنفر که حتا نمیشناسه من رو هم نمیرسه که  بگم رفیق:

با خراب شدن من داری رو تخت میشینی اما من عین تو که نه یکم بالاتر فقط برگ خوردم.

کلا نه نازی دارم نه اهل ایلیم و نه به آریایی بودنم دلخوشم همه رو از یادم بردم و قرار به یک مسافرت یک هفته ای دارم که از چند ساعت دیگه شروع میشه.

دارم میرم از چالوس شروع کنم و به خلیج فارس ختمش بدم.

میرم وبلاگ نویسی رو فراموش کنم .  میرم آدم ها و برگهای سوخته رو از زندگیم با آب دریا تطهیر بدم و تحویل جریانات جذر و مدی کنم.

دارم میرم به بدیهایی که نا خواسته به چند نفر کردم فکر کنم و با خدا بشینم و استکان استکان ودکا بخورم و ببندم باهاش که دیکه با هیشکی به خاطر کثیفی گاهی ارتباطا بازی نکنم.

میخوام هوای تازه نفس بکشم پلک ببندم و سیامک عزیزم و دوره کنم. میخوام دستای سیامک و بگیرم و ازش بخوام منم با خودش ببره حتا اگه شد زیر خاک.

کلا رفتنی ام.

این وبلاگم نذر این راهی شد که طی کردم از همه بابت حضورشون در " بدرقه با ماه " ممنونم و با همشون خدا حافظی میکنم.

به قول خودم:

 

ساعت یه ربع بعد همین لحظه دچاره خواب دائمی میشه

پنجره های بسته رو واکن یه زنگی تازه در پیشه

 

خدا نگهدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 20:11  توسط کوروش سمیعی  |